Time to feed the monster
I don't need another friend.
اول می خواستم اینو تو فیس بوک بذارم ولی گفتم شاید یکی از رفقا اینو ببینه و ازم جواب بخواد!
هوا را از او بگیر، گریه ات را نه
که موی گندیده به چشم نامده ات هم مازاد بر مصرف من است....
دوست داشتم مخاطب خاصی داشت...ولی خیر!
آدمای دور و بر دیگه دارن خستم می کنن.
مأیوسم می کنن...
احمقانست!
روزها و آدمها بازهم ملال آور می شوند... و من به سختی وجود گند خودمو می کشم.
مثل کارگرانی که قایقها را در رود ولگا بالا می کشیدند. سنگین و کند.
ولی حقیقتاً بیشترین آدمی که مأیوسم می کنه خودمم. خود لعنتی گند حقیرم.
و پذیرفتن این حقیقت به گونه مازوخیستانه ای لذت بخشه!
still a warm sun did colour the sky
The meadows did shine in a strange golden light
and vales did forth the soft haze of night
beckoning the shepherd to rise from the ground
"What sweet voice does sing in such a woebegone tone?
What maiden does wander the heather alone?"
whilst the sun did descend and the shadows grew long
In the dim light of dusk, near the sparkling cascade
on a moss covered stone sat a crying young maid
The shepherd:
"Why art thou dreary? What happened to thee?
What song didst thou sing so woefully?"
"Go whither O shepherd! Don't sadden thine heart
Thou canst not help me, not thou who thou art!
An old man who's been born in a cradle of wood
of a tree that at least a hundred years stood,
cut by a boy who at heart was still pure
might be my redeemer if he knew that he could..."
از فوق العادگیش دارم دیوانه می شم!
گیجم می کنه... پرتم می کنه تو رویا ، تو یه توهم دور و تاریک...
خوبه! چقدر این روزا توهم واقعیتر و شفافتر از واقعیته. همون توهمی که زور می زنم و فقط گاهی به سختی ذره ای ازش رو در میابم. و واقعیت... روز به روز گنگتر، دود گرفته تر و ملال آورتر میشه. انگار دیگه هیچی مفهوم نداره ، اصلاً وجود نداره چیزی...
حرفایی واسه گفتن بود ولی حالشونو ندارم... فقط اینکه...
من خیلی احمق شدم.
و می خوام فرار کنم.
و برم گم شم.
من خستم.
با اینکه هیچ گهی تا به حال نخوردم.
هیچ راهی تا به حال نرفتم.
باید.... برم...
گ م ش م.
همین.
nothing more to say!
چرا یکی توضیح نمی ده که من چه آدم گهی شدم؟!!!
لعنت به همتون. حالم داره بهم می خوره. متنفرم. متنفر.
چه سکوتی... به اینجا پناه می آروم. ولی نمی خواهم سکوتش را بهم بزنم...
چه ویرانه های مرگ بی هیاهویی! صدای تاریکشان را نشنیدم. آرام بودند... و سرد و کرخ.
نیاز به متلاشی شدن دارم.
آمدند... رد شدند و الآن فقط بوی قبرستان می آید.
در سکوت مرده ها خود را میابم. با وزش نسیم شب قبرستان آرام می گیرم.
نیاز به زندگی دارم... حتی اگر ذره ای باشد. در میان ویرانه های بر جا مانده از رویایی گنگ...
منتظر می مانم. و تا آن موقع فقط سکوت خواهم کرد. سکوت...
می خوام نقاشی کنم. یه نقاشی سیاه. خیلی سیاه. می خوام بوی خلأ بده. بوی تاریکی. بوی نم.
When through the starry night
the mists of autumn glide...
بعد تقریاً دو سال این آهنگو گوش می دم... چه حس ترسناکی!
این آهنگ بوی شب و بارون می ده... کاش فردا باز بارون بیاد!
In forest dark at moors they come to life...
shit! ehsase hegharat mikonam!
نمی فهمم که چرا این روزا انقدر گریه دارم... هر چند که حتی قطره ای هم نمیاد.
دفتر ریاضی سال دومو نگه داشتم... هر از گاهی دورش می کنم و خوشحال میشم که مثل بقیه چیزا دورش ننداختم. (واقعاً کم مونده بود که نقاشیامم دور بریزم) دفتر دوست داشتنی ایه! یادم میاره که یه زمانی چقدر احساسات داشتم!
دفتر فیزیکمم بود. یه جاش به جای حل یه سوال فیزیک یه متنی نوشته بودم. یه متنی که الآن می خونمش خندم می گیره. فکر می کنم دچار یه جور سقوط شدیم. و این درست وقتی به سراغمون اومد که اصلاً متوجهش نبودیم. آدم وقتی که ترسشو داره، خودش رو در لبه پرتگاه می بینه، به خاطرش دست و پا می زنه، زار می زنه و ناله می کنه هیچ وقت دچارش نمی شه! و درست تو اون حوالی که حس می کنه دیگه براش مهم نیست.... فکر می کنم شروعش همینه که کم کم می فهمی دیگه برات مهم نیس.
یه جایی توی ناتور دشت حرف خوبی می زد:
"مردی که سقوط می کنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه. همین طور به سقوطش ادامه می ده. همه چی آمادست واسه سقوط کسی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی می گرده که محیطش نمی تونه بهش بده. یا حتی خیال می کنه که محیطش نمی تونه بهش بده. واسه همینم از جست و جو ذست می کشه. حتی قبل از این که شروع کنه دس می کشه."
هممم... منم به همین بهونه هیچ تلاشیم نکردم... لعنت بهم.